تبليغاتX
از همان روز که در بند توام, آزادم

امروز صبح که بیدار شده بودم کسل بودم، با خودم گفتم که امروز یکی از اون روزای بد و کسله اما نباید به روی خودم بیارمو تا جایی که می تونم این حسو از خودم بیرون کنم. بعد خوردن صبحونه!!!!!( تعجبش واسه اینه که من تو این روزا اینقدر دیر بیدار می شم که دیگه ناهار و صبحونه ام یکی می شه.) و یکم اینور اونور، گفتم که برم یه زنگی به دختر خاله جونم(متین) بزنم که هم دلم بدجوری هواشو کرده و هم بهش بگم بریم بیرونی جایی تا از این حال و هوا دربیام. به متین که زنگ زدم بعد حال و احوال پرسی(البته احوالپرسی ما دوتا  یکم بی ادبانه است، می میرم واسه بی ادبی خودمون، فقط و فقط خودم و خودش) یهویی بم گفت امروز مهمون نمی خواین؟ من که داشتم از خوشالی پر می کشیدم گفتم چرا که نه عزیزم بیا بالای سر. بعد اینکه گوشیو قطع کردیمو من رفتم سراغ غذا درست کردن(البته متین جون عاشقه" باقالا قاتوکه: غذای محلی گیلانی"  اما چون موادشو نداشتیم دیگه  واسش عدس پلو خواستم درست کنم)یهویی وسط درست کردن غذا زنگ زد و گفت زود آماده شو که نظرم عوض شده بیا با خاله اینا بریم کوه. منم که بپر واسه بیرون رفتنم نفهمیدم چه جوری آماده شدم(آخه گفتن 10 دقیقه ای آماده شو، خوب واسه من یکی خیلی سخت بود) بالاخره 5 تایی رفتیم کوه نیمور کجور نوشهر(خاله و عمو علی"شوهر خاله" و یاشار"پسرخاله" و متین و من). رفتیم دیو چشمه ناهار خوردیم(جاتون خالی کباب زدیم: همیشه مسافرتا با عمو علی بی نظیر و دوس داشتنیه). بعدم رفتیم مزار نیمور سر خاک پدر و مادر عمو علی فاتحه بخونیم(خدا رفتگان همتون رو بیامرزه) بعدش هم رفتیم خونه خاله عمو علی. تو را هم کلی از منظره های اونجا و از خودمون عکس گرفتیم. اینم یادم نره بگم که اگه پسرخالم نبود هم اون قدر خوش نمی گذشت خداییش خیلی امروز خندمون داد هی اون کرم بریز هی ما کرم بریز(کلاً خونواده ی باحالی هستن من یکی که دوسشون دارم). امروزو دوس داشتم، واسم روز  خیلی خوبی بود.

خوبه آدم سعی کنه حس خوبی نسبت به روزاش پیدا کنه تا زندگیش همیشه آروم و شیرین باشه. راسته که می گن افکار آدم رفتار و زندگیشو می سازه پس افکارتو مثبت کن.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 0:41  توسط ستاره  | 

سلام

امروز خیلی دلم گرفته  چون باز بهترین دوستم منو رنجونده. دوس دارم به زمین و زمان به خاطر رفتار بدش شکایت کنم اما جایی ندارم جز همین جا که بخوام حرفامو بگم. به خودشم که می گم یه گوشش در و یه گوشش دروازه  دیگه خودشو بکشه نهایت یه روز به حرفم گوش کنه. همون اول که زنگ زده بود بهش گفتم: سلام عزیز دلم، خسته نباشی، می دونی چی جوابمو می ده ؟؟؟؟ !!!!!!!! می گه : باشه. یعنی حتی نمی تونست بگه مرسی، ممنونم. هنوز احوالپرسی کرده نکرده، بهم گفت عصبیم، حالم خوب نیست، دلم گرفته و از این حرفا. خواستم یه کم دلداریش بدم می گه ول کن حوصله ندارم بعدم  گفتم عیبی نداره واسه همه این اعصاب خوردی ها و بی حوصلگی ها هست، تو هم همیشه خوب و مهربونی فقط گاهی وقتا اینجوری می شی، خیلی جدی در جوابم می گه نه من همیشه رفتارم اینجوریه اگه گاهی وقتا هم خوبم و تحویلت می گیرم واسه اینه که مستم. از این حرفش  اینقدر ناراحت شدم که احساس کردم که تو عمرم بی احساس تر از این موجود وجود نداره انگاری یه آب سرد ریختن سرم،. با ناراحتی  بهش گفتم کاری نداری؟ اونم بدون توجه به احساسم گفت نه و خدافظی کردیم. اون موقعی که زنگ زده بود ساعت دقیقاً 19:59 بود. الانم ساعت 01:31 دقیقه شبه اما هنوز ازش خبری نشد. مثل اینکه امشب شنیدن صدام مثل همیشه  واسش دلچسب نیست و  با نشنیدنش بهتر خوابش می بره. کاش فقط می فهمید و به برخورد اشتباهش اعتراف می کرد. سرم  درد می کنه افتضاح ، از این رفتاراش متنفرم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 1:51  توسط ستاره  | 

باز ای باران ببار

بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار

باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار

باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار

باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار...

قشنگی راه رفتن تو بارون اینه که هیچکی اشکاتو نمی بینه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 18:31  توسط ستاره  |